تبليغاتX
خودماني تر از خودماني
بيايد تا حرف هاي خودماني بشنويد
 مست شدم مست ...
مست شدم مست ز عشق تو باز

سوز دل این است ؟ دلا می گداز

مستی از این است کنار نگار

مست تر از هر دفعه م باز ، ساز

آی " غمین " آن چه طلب می کنی

در بر یار است همان یار ناز

کز طرب آکنده و مستت کند

از همه دنیا کندت بی نیاز

تیغ زند گر به سر و صورتت

روی نگردان ، همین است راز

|+| نوشته شده توسط آزادمرد در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388  |
 دو شعر
تمام زندگیم گشته بامداد خمار

کجاست ساقی و مطرب ؟ کجاست باده و یار  ؟

نگر به عاقبتم همچو شمع می سوزم

دگر به شرب مدامم کنون امید مدار

در این خمار مستی امید دیگر نیست

شکست خم ، شراب نیست ، خمار و صبر و قرار ؟!

تو مفتیا به مرادت رسیده یی اکنون

کویر قلب من اینک پر از گرد و غبار

شد و دگر کویر جای زندگانی نیست

به یاد آن همه مستی کنون بگریم زار

 

اشک می بارد ز چشمم تا کف پایم ترم

از کف پا یک سره غم بار تا مغز سرم

بس که دلتنگ و دلم تنگ و دلم تنگ تو است

نیست جز غم تا سپیده چیز دیگر در برم

|+| نوشته شده توسط آزادمرد در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388  |
 مجموعه داستان ها
سلام .

تو این پست همه داستان ها و نمایشنامه هامو لینک می دم که پیدا کردنش سخت نباشه ( البته گلچینشو ! ) :

آسمان هم خواهد گریست ( داستان کوتاه ) کلیک

انجیر و زیتون ( نمایشنامه ) زیاد غلط املایی داره وقت نشد درست کنم ! کلیک

کابوس ( داستان ) کلیک

بعد از ظهر برفی ( داستان کوتاه ) بد نیست ! ارزش ۱ بار خوندن داره ! فقط ۱ تجربه ! کلیک

رنگین کمان ( داستان کوتاه ) و آوار ( مینی مال ) می ذارم تو ادامه مطلب :


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط آزادمرد در دوشنبه شانزدهم دی 1387  |
 بامداد خمار
شراب تلخ و سبک است ، وصل و دیدن یار

ولی خدای دهد صبر بامداد خمار

به باد رفت هستی و من هنوز مست غمم

که نیست راه چاره یی ز درد هجر نگار

خمار عشق و نگاریم ، ما که در همه وقت

غمی نباشد اگر رفته است دار و ندار

باقیش طی یک حادثه گم شد !!!! 

|+| نوشته شده توسط آزادمرد در دوشنبه شانزدهم دی 1387  |
 یلدا ...
تا سحر چشمم نمی خوابد در این یلدای سرد

نیستی و در فراقت گشته ام آماج درد

بی تو امشب ۱۰۰ هزاران سال می خواهد گذشت

ناگهان شب گفت ، این هم درد شیرینی ست مرد

|+| نوشته شده توسط آزادمرد در دوشنبه شانزدهم دی 1387  |
 اشک ...
اشک می بارد زچشمم تا کف پایم تر است

از کف پا ، یک سره غم بار تا مغز سرم

بس که دل تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ تو است

نیست جز غم چیز دیگر تا سپیده در برم

 

|+| نوشته شده توسط آزادمرد در دوشنبه شانزدهم دی 1387  |
 
کی شود آرام حزین خاطر بی قرار من ؟

چون به برم نیست کنون ماه من آن نگاز من

حسرت و درد است نصیب دل رنج دیده ام

کاش نمی کرد فلک این همه را نثار من

از پس این همه فراق دوری و درد و اشتیاق

کی برسد به انتها محنت و انتظار من ؟

از پس این غم گران ، دیدن هر روز خزان

بخت دگر گونه شود ؟ یا برس بهار من ؟

دل به کمند موی تو ، دیده اسیر روی تو

پای دوان به سوی تو ، این شده حال زار من

آی خدای بی کران ، معجزتی به ما رسان

باز گشا ز رحمتت ، این گره را ز کار من

|+| نوشته شده توسط آزادمرد در دوشنبه شانزدهم دی 1387  |
 ای کاش
ای کاش جهان دمی به کامی بودی

این خنگ چموش رند رامم بودی

ای کاش پرنده سعادت یک دم

بر شانه نشسته و غلامم بودی

 

|+| نوشته شده توسط آزادمرد در دوشنبه شانزدهم دی 1387  |
 درگیر ... درگیر .... درگیر ....
این بار درگیر موسیقی .

کار تنظیم و آهنگسازیم برای گروه و همین طور تدریس و نوارندگی به همراه درس کامل اوقاتمو پر کرده . ولی زود زود میآم با داستان . یه کاری در دست دارم .

موفق و پیروز و سربلند باشید .

|+| نوشته شده توسط آزادمرد در شنبه دوم شهریور 1387  |
 داستان رنگین کمان

تقدیم می شود به ساحله دریای

پر جوش و خروش زندگیم .

- بابایی ، بابایی ؟

- جانه بابا ؟

- خنده چه رنگیه ؟!!

- چی ؟!!

- خنده ، خنده چه رنگیه ؟

لمیده بودم رو کاناپه و گرم کتاب بودم . مبحث جالبی بود درباره تولد فیزیک نوین . سرسری ، محض این که یه جوابی داده باشک گفتم : قرمز !

گفت به نظر منم قرمز !!

خودشو بهم چسبوند و خودشو برام لوس کرد . احساس کردم بهم نیاز داره .

- جان .... چیه قربونت برم ؟

کتابو بستم و انداختم یه گوشه و بغلش کردم :

- ها ..... می خوای بیای تو بغله بابا ؟ آره عزیزکم ؟

بغلش کردم گذاشتم رو پام و موهای بلند و خوشگلشو ناز کردم . گفت :

- با بایی جووووونم !!!

خندیدم ! فهمیدم یه چیزی می خواد که جونم رو این قدر کشید !

- چیه شیطون ؟ باز چی می خوای ؟

- اه .... اصلا قهرم ! مگه من هر وقت یه چیز می خوام می گم بابا جونم ؟!

- تو 8 سالته این قدر شیطونی 18 سالت بشه چه بلایی سرم می آری ؟! جانه بابا .... بگو ؟

- همین طوری تو هم ازم سوال کن ؟! یه سوال تو یه سوال من !!

خندیدم و گفتم : ای شیطون ! باشه بابای .... اُمممم ! آها ! بگو غم چه رنگیه ؟

- همه رنگا قشنگن ..... هیچ رنگی غم نیست .

-  مگه غم زشته ؟ تازه اگه زشتم باشه خلاصه یه رنگی هست دیگه !!

یه کم فکرکرد . بعدگفت : آها ! الان می آم .

از تو بغلم پرید پایین و دوید رفت . یه خنده چسبیده بود رو لبم . وقتی می دیدم دخترم این قدر شرینه دلم ضعف می رفت .

دوید برگشت و پرید تو بغلم .

 - چی شد بابایی ؟ کجا رفتی ؟

- ایناهاش ! این رنگیه !

یه مداد قهوه ایی خیلی زشت نشونم داد .

- از این مداد بدم می آد ! انداخته بودمش زیر تختم که نبینمش !!

خندم گرفت .

گفتم آره فکر کنم همین رنگیه . خب حالا دختره بابا بپرسه ببینم !

- امممم ! گریه چه رنگیه ؟!

حس اول

- آبی .

- موافقم !!!!

یه دفعه پرسیدم : موسیقی چه رنگیه ؟

- مشکی !

تو ذهنه منم همین رنگ بود . جالبه .

- بسه بابا . چقدر از غم می گی ؟ اصلا ، اصلا بگو ببینم شادی چه رنگیه ؟

- نارنجیه پر رنگ .

- به نظر من صورتیه .

اولین اختلاف! چی باعث شده بود ؟ شادی ش آروم تر از من بود !

خواستم یه کم به سوالم چهت بدم . گفتم : من چه رنگیم ؟!

با هیجان گفت : قرمز پر رنگ !!

ولی من خودمو مشکی می دیدم . خسته و سنگین و آروم! ولی اون منو مثه خودش پر انرژی می دید . حالا من کدومشم ؟!!!

- حالا من چه رنگیم ؟

گفتم : تو ؟ سفید ! عینه فرشته ها .گفت ولی به نظر خودم سبزم !

آره راست می گفت با طراوت و پاک بود .

پرسید : بابایی بهترین رنگ چه رنگیه ؟!

یهو پرت شدم تو آرامش . با یه لبخند نرم گفتم : آبی آسمونی . گفت : نه آبی پر رنگه !!!!

یه دفعه از دهنم در رفت : خدا چه رنگیه ؟!

گفت : رنگین کمون !!!

- چرا ؟!!

- آخه همه چیو اون درس کرده . شادی رو .غمو . خنده رو . لابد همه رنگا رو داره که تونسته اینا رو درست کنه دیگه !

یه دفعه سرشو برگردوند به ساعت نگاه کرد .

وای بابایی . برنامه کودک شروع شد . من دارم می رم .

دوید رفت .

پایان

24/4/87

|+| نوشته شده توسط آزادمرد در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387  |
 
 
بالا