تمام زندگیم گشته بامداد خمار
کجاست ساقی و مطرب ؟ کجاست باده و یار ؟
نگر به عاقبتم همچو شمع می سوزم
دگر به شرب مدامم کنون امید مدار
در این خمار مستی امید دیگر نیست
شکست خم ، شراب نیست ، خمار و صبر و قرار ؟!
تو مفتیا به مرادت رسیده یی اکنون
کویر قلب من اینک پر از گرد و غبار
شد و دگر کویر جای زندگانی نیست
به یاد آن همه مستی کنون بگریم زار
اشک می بارد ز چشمم تا کف پایم ترم
از کف پا یک سره غم بار تا مغز سرم
بس که دلتنگ و دلم تنگ و دلم تنگ تو است
نیست جز غم تا سپیده چیز دیگر در برم
|
+| نوشته شده توسط
آزادمرد در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388
|